| هی میکنم سکوت و تو فریاد میزنی من بچه نیستم که سرم داد میزنی!
از سردی تو شمع دلم دود میکند داری کباب قلب مرا باد میزنی!
روزی برای یاد تو یک آشیانه بود این سر که تو به شیوه جلاد میزنی
شیرین که ترشرویی و تلخی نمیکند!
تیشه چرا به ریشه فرهاد میزنی؟!
شادی صندوقی
هر آتشی که بر دل فرهاد می زنی خشتی دگر به خانه بیداد می زنی
در راه عشق تو سر و جان می دهم ولی من بچه نیستم که سرم داد میزنی
طفلی غرور من که تو آن ناز و عشوه را چون سوزنی بر این سر پر باد می زنی
معتاد عشق تو به یکی حمله بشکند قفلی که تو بر این در معتاد می زنی
آصف غزل سروده، تو اما چه سرسری
دستی برای این دل ناشاد می زنی
مهدی یعقوبی-آصف |