دگر در قلب تو جایی ندارم برای آمدن پایی ندارم
تو تنها آرزویم را گرفتی دگر از تو تمنایی ندارم
مهدی یعقوبی
21/1/87
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط مهدی یعقوبی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:19  توسط مهدی یعقوبی
|
بر در خانه دل زنگ زدی در رفتی؟! باز بر پنجره اش سنگ زدی در رفتی؟!
من برای دل تو با همه کس جنگیدم طبل و شیپور تو بر جنگ زدی در رفتی!
قلب بیچاره من چنگ به دامانت زد بر سر و صورت او چنگ زدی در رفتی!
غنچه طبع مرا یک شبه پرپر کردی! پشت پا بر دل دلتنگ زدی در رفتی!
یک جهان را همه بر ساز خودت رقصاندی! یک تنه بر همه نیرنگ زدی در رفتی!
شعر تا نیمه رسیده است کجایی آصف؟
باز بر قافیه تنگ زدی در رفتی؟!
مهدی یعقوبی
9/9/86
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط مهدی یعقوبی
|
زیراب زدی دل را!، تو پشت به ما کردی! با خنجر بی مهری با سینه چها کردی
تو تور زدی من را با چرب زبانی ها! چون بود کسی بهتر این تور رها کردی!
داماد عروسک شد وقتی که عروسم رفت در موقع گل چیدن انکار چرا کردی؟!
فرهاد تویی یا من؟ آن تیشه بدست کیست؟ تو کوه غرورم را از ریشه جدا کردی!
آصف تو غزل گفتی، شیرین چو عسل گفتی
در گوش جهان اینک چون توپ صدا کردی
آصف
1/9/86
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:6  توسط مهدی یعقوبی
|
تيشـه بر ريشـه فرهــــاد زدن شـيـرين اسـت
حرف از پیشه فرهاد زدن ممنوع است!
شادی صندوقی
تیشه بر ریشه فرهاد زدن شیرین است بر سر عاشق خود داد زدن شیرین است
بر سرم داد نزن داد ز تو شیرین تر داد را بر سر بیداد زدن شیرین است
بین این مردم سرما زده پاییزی تیر را بر دل مرداد زدن شیرین است
هجله خالی شد و هر گربه پی موشی رفت مهر را بر سر داماد زدن شیرین است
از دل سنگ زمانه چه بگویم آصف؟
سنگ غم بر دل دلشاد زدن شیرین است
مهدی یعقوبی
16/8/86
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:43  توسط مهدی یعقوبی
|
روزی که تو را دیدم انگار پری دیدم در دفتر چشم خود من شعر تری دیدم
من شعر نمی گویم ، من قصه نمی گویم من خواب نمی دیدم ، بیدار پری دیدم
عاشق شده ام اینک، شاعر شده ام اینک چون از شب موی تو من مختصری دیدم
تا ناز تو را دیدم تا اوج غزل رفتم آن لحظه ز عشق تو خوش بال و پری دیدم
من تلخ و ترش بودم ، بی مزه و ناپخته از آن لب شیرینت بس شور و شری دیدم
من زاده فرهادم تیشه زده ام بر خود آن دم که تو را سرخوش با آن دگری دیدم
هر روز به عشق تو آصف غزلی گوید
چون از رخ زیبایت من جلوه گری دیدم
مهدی یعقوبی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:53  توسط مهدی یعقوبی
|
طبق داستان های شاهنامه گیو پسر گودرز پهلوان نامدار ایرانی هفت سال تمام را با سختی و رنج فراوان در جنگل های توران زمین بدنبال کیخسرو شاهزاده ایران گشت.
دلم دیوانه و دیوانه تر شد درون سینه ام زیر و زبر شد
میان جنگل تاریک زلفت چو گیوی قلب زارم در به در شد
مهدی یهقوبی
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:24  توسط مهدی یعقوبی
|
سلام
این توضیح را بدهم که بیت چهارم این غزل اشاره به داستان بیژن و منیژه در شاهنامه دارد.
آن شب که در خیابان چشمم به چشمت افتاد چشمک زدی چه شیرین رفتم به راه فرهاد
من عاشق تو گشتم، تو عاشق جدایی فریاد از نگاهت، فریاد از تو فریاد
آن عشوه ها چو شیرین آن خنده ها چو لیلا صد آفرین به مجنون، صد آفرین به فرهاد
رستم کجاست اینک تا چاه غم ببیند؟ که افراسیاب عشقش بردم به چاه بیداد
آن ماهرخ به گوشت آن شب چه گفت آصف؟
دل داده ای به قاتل، سر داده ای به جلاد
مهدی یعقوبی-آصف
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:30  توسط مهدی یعقوبی
|
هی میکنم سکوت و تو فریاد میزنی من بچه نیستم که سرم داد میزنی!
از سردی تو شمع دلم دود میکند داری کباب قلب مرا باد میزنی!
روزی برای یاد تو یک آشیانه بود این سر که تو به شیوه جلاد میزنی
شیرین که ترشرویی و تلخی نمیکند!
تیشه چرا به ریشه فرهاد میزنی؟!
شادی صندوقی
هر آتشی که بر دل فرهاد می زنی خشتی دگر به خانه بیداد می زنی
در راه عشق تو سر و جان می دهم ولی من بچه نیستم که سرم داد میزنی
طفلی غرور من که تو آن ناز و عشوه را چون سوزنی بر این سر پر باد می زنی
معتاد عشق تو به یکی حمله بشکند قفلی که تو بر این در معتاد می زنی
آصف غزل سروده، تو اما چه سرسری
دستی برای این دل ناشاد می زنی
مهدی یعقوبی-آصف
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:39  توسط مهدی یعقوبی
|
سلام
این توضیح را بدهم که بخش هایی از این غزل یاد آوری حرف های معشوق است.
طول این فاصله ها دستم هست قطر این رابطه را دستم هست
عاشقم باش ولی دورادور دو قدم فاصله را دستم هست
ترست از طعنه و حرف مردم رفتن فرد و جدا دستم هست
قلب مجنون مرا دستت هست عادت و خلق ترا دستم هست
سنگفرش دل تو پایم بست قدرت این پر و پا دستم هست
آه از آن شرم و حیایش آصف
من جدا و تو جدا دستم هست
مهدی یعقوبی-آصف
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:30  توسط مهدی یعقوبی
|
سلام
این غزل را به سفارش یکی از بستگانم برای نوه اش اولینا که با مادر و پدرش در کشور فلاند زندگی می کند سروده ام
روی گل دید دل و باز زلیخای تو شد عاشق دیدن آن چهره زیبای تو شد
حسن یوسف همه با توست که در مصر زمان هر کسی دید تو را عاشق و شیدای تو شد
روی سیمین من از هجر تو چون زر شده است آه من آتش و این اشک چو لب های تو شد
گرچه دوری ز من ای میوه شیرین دلم چشم دل ناظر آن خوش قد و بالای تو شد
قلب عشاق سپند رخت ای گل پسرم
کالمی عاشق آن گل اولینای تو شد
آصف
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:44  توسط مهدی یعقوبی
|
سال نو
مبارک
وبلاگ نو 
شعر نو 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:15  توسط مهدی یعقوبی
|